مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
788
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - يعنى : « شكر مىگزاريم خدا را كه ما را از فزع أكبر وهول قيامت نجات داد . پس بر مراكب خود سوار مىشوند ورحل ( 13 ) خود را بر شتران حمل مىدهند وبا ستايش وسپاس به منازل خويش وارد مىشوند . » وديگر در كامل الزيارة سند به أبو بصير منتهى مىشود وأو از أبو عبد اللّه روايت مىكند كه فرمود : « إنّ الحسين بكى لقتله السّماء والأرض واحمرّتا ولم يبكيا على أحد قطّ ، إلّا يحيى بن زكريّا والحسين بن عليّ » . يعنى : « آسمان وزمين بر شهادت حسين بگريستند وگونهء حمرت برآوردند وهرگز بر هيچكس نگريستند ، مگر بر يحيى زكريا وحسين بن علي . » وديگر در جلد هفدهم عوالم سند به أبو بصير منتهى مىشود مىگويد : « در خدمت صادق آل محمد عليهم السّلام بودم . ناگاه فرزندش از در درآمد . أو را ترحيب وترجيب گفت ودربر كشيد وببوسيد . » وقال : حقّر اللّه من حقّركم ، وانتقم ممّن وتركم ، وخذل اللّه من خذلكم ، ولعن اللّه من قتلكم ، وكان اللّه لكم وليّا وحافظا وناصرا ، فقد طال بكاء النّساء وبكاء الأنبياء والصّدّيقين والشّهداء وملائكة السّماء . فرمود : خداوند حقير كناد آنكس را كه شما را حقير كند . وانتقام بكشد از آنكس كه شما را مظلوم دارد . ومخذول ( 14 ) فرمايد آنكس كه خذلان شما را خواهد . ولعن كند خداوند آنكس را كه شما را به قتل رساند . ومر شما را حافظ وناصر ومعين باشد . چه بسيار امتداد يافت گريستن زنان وگريهء أنبيا وصديقان وشهيدان وفريشتگان آسمان . » آنگاه بگريست وفرمود : « اى أبا بصير ! اگر من نگران فرزندان حسين مىشدم ، همان به من مىرسيد كه به حسين وفرزندان أو مىرسيد . همانا فاطمه بر حسين بگريست وبناليد وجهنم نعره بزد وناله برآورد . اگر نه اين بود كه خزان ونگاهبانان أو را لگام بر دهن نمىزدند وأبواب آن را فرونمىبستند ، چند كه فاطمه مىگريست ، زبانه مىزد وسركشى مىكرد وگردن مىافراخت وأهل ارض را محترق مىساخت وساكن نمىشد . چند كه ( 15 ) فاطمه ساكن شود وهمچنان درياها بشكافتند وبعضي به بعضي دررفتند تا أهل دنيا وسكنهء ارض را زيان نرسانند وفريشتگان بر گريهء فاطمه بگريستند وبا حملهء عرش از در زارى وضراعت به شفاعت أهل ارض بانگ تقديس وتهليل ( 16 ) دردادند . واگر صوتي از أصوات ايشان گوشزد أهل ارض مىشد ، همگان بىخويشتن مىشدند واز پا درمىافتادند وكوهسارها از جا بركنده مىشد وزمين بر اهلش زلزله مىانگيخت . » أبو بصير گفت : « جانم فداى تو باد . عظيم خطبى مىشنوم ! » فرمود : « عظيمتر از اين آن است كه نشنيدهاى ! » آنگاه فرمود : « اى أبو بصير ! آيا دوست نمىدارى كه بوده باشى از كساني كه يارى كند ومساعدت نمايد فاطمه را ؟ » اينوقت من از كلمات آن حضرت بگريستم واز شدت گريه نيروى سخن كردن از من برفت وآن حضرت از بهر نماز بهپا شد ومن از خدمتش بيرون شدم با حالي آشفته ونژند ( 17 ) وهيچ پرواى خواب و -